وبلاگ اقای والت



سفر پر ماجراي خرس كوچولو

به نام خدا
سفر پر ماجراي خرس كوچولو
تابستان به پايان رسيده بود. خرس كوچولو و پسر مهربان روزهاي خوبي را در جنگل با هم گذرانده بودند. خرس كوچولو، پسر مهربان را بهترين دوست خودش مي دانست و آرزو داشت آن دو هميشه كنار هم باشند.
يك روز صبح خرس كوچولو با صداي عجيبي از خواب بيدار شد. در را باز كرد و با تعجب كوزه عسلي را به همرا ه يك نامه، جلو در خانه اش ديد. خرس كو چولو كمي چشمان خواب آلودش را ماليد و با تعجب گفت: چه كسي ممكن است اين كوزه عسل را جلو در بگذارد ؟ سپس چند بار بلند فرياد زد، اما از كسي خبري نبود. تنها صداي زوزه باد و خش خش برگ هاي درختان به گوش مي رسيد. خرس كوچولو كوزه و نامه را برداشت و به سرعت به پيش دوستش خرگوش رفت تا از او كمك بگيرد.

خرس كوچولو نامه را به خرگوش داد. خرگوش پس از نگاه كردن به نامه گفت: دو ست عزيزم اين نامه به صورت رمزي نوشته شده است و من نمي توانم آن را بخوانم. بهتر است پيش  جغد پير برويم او در اين جور كارها خيلي وارد است.
آن دو پيش جغد پير رفتند و از او خواهش كردند تا نامه را براي آنها بخواند. جغد پير با دقت تمام به نامه نگاه كرد و اين كلمات را روي نامه خواند: خرس كوچولوي عزيز... دوست مهربان من. .. دلواپس. .. بياور. .. خيلي خيلي دور. .. امضاء پسر مهربان.
جغد پير گفت: پسر مهربان از شما كمك خواسته است. بهتر است هر چه زودتر به كمك او برويد. او به كمك شما احتياج دارد.

من مي توانم نقشه اي آماده كنم و به شما بدهم تا به كمك آن بتوانيد پسر مهربان را پيدا كنيد ولي بايد خيلي مواظب باشيد. بهتر است از ببري و الاغ دم تكمه اي هم كمك بگيريد چون راه جنگلي خطرناك و ترسناك است.
خرس كوچولو و خرگوش به جنگل رفتند و ببري و الاغ دم تكمه اي را پيدا كردند. موضوع را براي آنها تعريف كردند و از آنها كمك خواستند. آن گاه ببري گفت: درست است كه اين كار خيلي خطرناك است؛ ولي نبايد دوست خوبمان را به حال خود رها كنيم. الاغ هم گفت: من مي دانم موفق نمي شويم ولي با شما مي آيم. خرس كوچولو گفت: ناراحت نباشيد تعداد ما زياد است و از هم پشتيباني مي كنيم. بالا خره همگي با درخواست خرس كوچولو موافقت كردند و طبق نقشه به راه افتادند.

در انتهاي دره يك رود خانه گل آلود و پر از لجن وجود داشت. همگي به داخل لجن ها افتادند ولي خوشبختانه، هيچ كدام آسيبي نديدند. فقط گل آلود و كثيف شده بودند و قيافه هاي خنده داري پيدا كرده بودند.
خرس كوچولو و دوستانش پس از اينكه خودشان را تميز كردند، دوباره آماده حركت شدند. هوا كم كم رو به تاريكي مي رفت.
خرگوش گفت: خوشبختانه نقشه را دوباره پيدا كرديم اما اين نقشه واقعا مرا عصباني كرده است، زيرا از آن چيزي سر در نمي آورم.
خرس كوچولو گفت: من يقين دارم كه ما به زودي پسر مهربان را پيدا ميكنيم، اما امروز خيلي دير شده است. در آن جا غاري وجود دارد كه مي توانيم شب را در آن استراحت كنيم و فردا دوباره جستجو را ادامه دهيم. همه خوشحال شدند و به طرف غار حركت كردند و شب را در آنجا سپري كردند.
صبح روز بعد خرس كوچولو زودتر از همه بيدار شد و دوستان خسته اش را از خواب بيدار كرد و گفت: نبايد وقت را تلف كنيم بايد هر چه سريعتر جستجو را ادامه دهيم. همگي از غار بيرون آمدند و بعد از پيمودن مسافتي طولاني به چند گذرگاه سنگي باريك و ترسناك رسيدند كه بالاي دره اي عميق قرار داشت.

الاغ دم تكمه اي گفت: حالا كدام راه را انتخاب كنيم من كه گفتم موفق نمي شويم. خرس كوچولو گفت: من يك پيشنهاد دارم. اگر هر كدام از ما به يكي از اين راه ها برويم حتما يكي از ما پسر مهربان را پيدا خواهد كرد.
همه موافقت كردند و هر يك راهي را انتخاب كردند. در حالي كه خرس كوچولو هنوز به راه خود ادامه مي داد، ببري، الاغ دم تكمه اي و خرگوش در آخر راه به يكديگر رسيدند و در لب يك دره يخي متوقف شدند. خرگوش با ترس و لرز گفت:  عجب صداهاي وحشتناكي! بايد هر چه سريعتر از اين جا خارج شويم. بالاي سرمان در آن طرف دره، نور خورشيد ديده مي شود. بايد سعي كنيم از آن سوراخ خارج شويم. ببري بلافاصله جهش زد و با دستانش از شاخه باريكي آويزان شد و آرام آرام از دره عبور كرد.
خرس كوچولو هم كه راه زيادي پيموده بود، در انتهاي راه سنگي به يك سرسره يخي رسيد و پس از ليز خوردن به ميان يك درياچه يخ زده افتاد. خرس كوچولو كمي ترسيده بود. چند بار با فرياد بلند دوستانش را صدا زد و از آنها كمك خواست اما فقط انعكاس صداي خود را مي شنيد.
ببري پس از عبور از دره با انداختن طناب خرگوش را نيز به بالا كشيد. سپس نوبت به الاغ دم تكمه اي رسيد. ولي الاغ حسابي مي ترسيد. خرگوش و ببري به زحمت او را بالا مي كشيدند، و الاغ هم غر غر كنان مي گفت: زودتر من را بالا بكشيد سرم گيج مي رود  مي دانم همه اين كارها بيهوده است. پس از چند دقيقه الاغ دم تكمه اي هم صحيح و سالم به بالا رسيد و نفس راحتي كشيد. هنگامي كه ببري، خرگوش و الاغ دم تكمه اي در كنار تخته سنگ بزرگ مشغول استراحت بودند، متوجه سايه بزرگ و ترسناكي شدند كه به آنها نزديك مي شد. .. اما به نظر مي رسيد اين سايه يك آشنا باشد.
ناگهان همه فرياد كشيدند: پسر مهربان! پسر مهربان! خيلي عجيب است! تو صحيح و سالم هستي ؟
پسر مهربان گفت: البته! البته كه من سالم هستم! اما خرس كوچولو كجاست؟
همه با هم به پسر مهربان گفتند: او گم شده است ما در ته دره صداي وحشتناك موجود عجيبي را شنيديم، خوب گوش كن! شايد او خرس كوچولو را خورده باشد. پسر مهربان گفت: اما من فكر ميكنم صداي قار و قور يك شكم خالي و گرسنه است كه توي غار پيچيده و اين طور به گوش مي رسد.        
يقين دارم كه او در همين اطراف است. برويم و خرس كوچولو را پيدا كنيم.
خرس كوچولو به قدري گرسنه شده بود كه تمام عسل هاي كوزه اي را كه همراهش بود خورد. اما چند لحظه بعد يك كوزه بسيار بزرگ در مقابل خود ديد. با خود گفت: عجب شانسي ! حتما توي اين كوزه هم پر از عسل خوشمزه است بهتر است پوزه ام را توي كوزه ببرم و ببينم داخل آن چيست؟ خرس كوچولو پوزه خود را درون كوزه كرد تا كمي از آن بچشد. اما چون زمين ليز بود سر خورد و بدنش داخل كوزه گير كرد. پسر كوچولو از آن بالا قاه قاه خنديد و گفت: اي شكموي بزرگ من يقين داشتم تو را با كمي عسل پيدا خواهم كرد.
پسر مهربان خرس كوچولو را از درّه بالا كشيد و او را از توي كوزه بيرون آورد. همه خوشحال شدند و خرس كوچولو از شادي به آغوش پسر مهربان پريد.
خرس كوچولو بلا فاصله گفت: خواهش مي كنم به من بگو چه چيزي را مي خواستي در نامه اي كه جلوي در خانه گذاشته بودي به من بگويي پيام تو خيلي مبهم و گنگ بود.
پسر مهربان گفت: مي خواستم به تو بگويم كه من از اين به بعد بايد به مدرسه بروم و تو براي من دلواپس نباش. اما چون هنوز سواد كافي نداشتم نتوانستم به خوبي پيام خودم را روي كاغذ بنويسم. تو مثل هميشه بهترين دوست من هستي و خواهي بود. با شروع مدرسه ها بايد هر روز به مدرسه بروم و كمي بازي را كنار بگذارم تا بتوانم با سواد بشوم. اما آخر هفته باز هم پيش شما ها مي آيم تا باهم بازي كنيم.

لينك

13:54, 1388/03/11 | .. ارسال شده در داستان | .. 0 نظر